تبليغاتX
دختر مشرقی

پنجشنبه دهم خرداد 1386



 

۱۰روزه که کار جدیدم شروع شده و توی این ۱۰ روز به خیلی از توانایی هام پی بردم مثلا پاچه گیری از نوع شدید، قدرت تجزیه و تحلیل بالا، حس مدیریت شدید از نوع ریاست و کم نیاوردن توی کل انداختن، زود رنج هم شدم یعنی بهم بر می خوره اگه زیر دستم بخواد برام پاپوش درست کنه و مارموز بازی در بیاره چه می دونم کلی توانایی های خوب و بد توی خودم دیدم که سعی کردم بدتریناش روی یه صفحه بنویسم تا دوباره خودم رو ببینم...

روزام زیاد خوب پیش نمی رن شاید به خاطر اون حس ششم لعنتی... نمی دونم... گاهی دلم واسه سیگارام تنگ می شه، واسه بی خیالی همه عالم و آدم، واسه روزای خوب لیسانس، واسه قرارهای سینما و قدم زدن، واسه پیاده پایین اومدن از تپه دانشکده، واسه سلف، واسه فرشته عزیزم استاد فرزین...  واسه استاد احمدی و مریم گفتنش وقت اخم کردنم، واسه کلاسهای اقتصاد استاد پرتو و کتاب داستان خوندن، واسه استاد سودبخش و سمینارهای من در آوردی با اعتماد به نفس تمام، حالا حتی دلم  واسه کلاس جغرافی و خواستگاری دکتر تنگ شده...

چه حکایتیه این روزای معلق بودن...  

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:52 توسط دختر مشرقی |

پنجشنبه دهم خرداد 1386



 

می گویی دوستم داری

و من می لرزم

می گویی دنیایت شده ام

و من وحشت می کنم

تا کنون زندگی کسی بوده ای ؟

نابودش می کنی با رفتنت...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:5 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه هفتم خرداد 1386



آرزوهایم را رها کن

من اینجا به کمین پیروزی ننشسته ام

اینجا تنها چهارراه استراحت است……

 

 

ته نوشت: از همه دوستان عزیزی که مایلند یه صفحه ساده با طرحهای دستی به من هدیه کنند دعوت می کنم که یه قالب جدید واسه من طراحی کنند!! البته از پسر مشرقی گلم که این صفحه رو بهم هدیه کرد ممنونم ولی همونطور که قبلا هم گفته بودم من یه صفحه ساده و روشن می خوام این روزا دارم به رنگ قرمز آلرژی پیدا می کنم!! لطفا زودتر بهم خبر بدید...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:29 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه هفتم خرداد 1386



خرد شده ام رها شده در اوهام ذهنی تویی که دوست می دارم... اعتماد تنها واژه ی شش حرفی که هیچ گاه نتوانستم برایت هجی اش کنم... خرد شده ام در زیر بار حرفهایی که گفتنش برای تو راحت بود و شنیدنش برای من سنگین... بهای غم انگیزی برای آزادی پرداخت کرده بودم نمی دانم به چه بهایی دوباره در بند شدم که اینگونه از درد به خود می پیچم و تاب می آورم...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:27 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386



مثل اینکه بازم فیلتر شدم اونم با دختر مشرقی! شاید چون دختر داره!!! به هر حال نمی دونم چند نفر از دوستام الان می تونن این لاگ رو بخونن... این اواخر این سیستم فیلترینگ جدا از فعالیت شدیدش انگار هوشمند هم شده چون من هرجا می رم اونجا رو فیلتر می کنن! جدیدا هر دو لاگ گنجشکک رو هم فیلتر کردن فکر کنم اونم به اون لینک شکیلی که من ارائه دادم برگرده!! بی شوخی خیلی مسخره است این فیلترینگ یه جورایی شده سوهان روح من تا میام به یه جا عادت کنم باید قلم رو غلاف کنم برم یه جای دیگه... هرچند چندان انگیزه ای هم واسه نوشتن ندارم چون مشرقی من که نمی خونه...

 

معتاد شده ام به نسکافه و قهوه ی تلخ... شکلات روزهای سه شنبه... پرسشنامه های پر نشده و برگشت نخورده... خیابانهای داغ و کلافگی ساعت 1... غر زدن های وقت و بی وقت و کلافه کردن عزیزانم... خلوت اتاق آبی... تخت آبی ِ بالا و ماهِ تمام ، هلال، نیم هلال... چراغهای روشن شهر...بی خوابی شبانه... و البته به فیلتر شدن وقت و بی وقت بی دلیل و با دلیل... شاید فردا معتاد شوم به سکوت به رفتن و برنگشتن...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:52 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386




عوضی هایی پیدا می شن که کوچکترین لذت زندگیت رو حروم می کنن... دلم می خواست می تونستم هرچی فریاد دارم سرش خالی کنم از اون بدتر دلم می خواد خرخره اش رو بجوم (می دونم خیلی بد شدم خیلی متاسفم)... آخه چرا یه عوضی لعنتی باید تنها لذت این اواخرم رو خراب می کرد... من این روزا همش حس فریاد و گریه دارم دست خودم نیست خیلی وحشی شدم... این روزا که می گم حدود شش ماهه که با منه... کاش این روزا تموم بشه... دلم می خواد سیگارامو ردیف کنم و چشم بسته از بینشون یکی رو انتخاب کنم یه نخ کنت، یه نخ وینستون، یه نخ پال مال، یه نخ مور، یه نخ ... دلم تمام سیگارهای دنیا رو می خواد چرا من به تو قول دادم؟ چرا؟ شاید چون تو... چون تو تنها کسی هستی که توی این روزا باور کردم و دارم... بعد یه دفعه دلم می خواد آدم بکشم دلم می خواد از عوضی ترین های زندگیم شروع کنم و بعد برم سراغ عوضی های این اواخر(یه ابله یه روز این فکر رو به سرم انداخت کاش یکی پیدا شه از سرم بیرونش کنه آخه من این روزا هیچ کنترلی روی کارام و رفتارم ندارم)...

دلم سرعت می خواد، یه موسیقی متال بلند با گیتار برقی خشن، یه دیوار بنفش تیره، له شدن...

دلم یه  رنگ قرمز می خواد روی دیوارهای آبی اتاق روی پوست تنم...

 

Just f-u-.. you babe!

Kill me!

Rapidly and hard!

Don’t let me go

I'm a crused angel

You can't suffer me

Now It's me

I'm f-u..ing you

Now…ever & ever

Just kill me and go

It's a chance to saving:

 Yourself

Myself

Life

Dead

                                             God & Devil!

 

شاید دلم یه آسمون می خواد، یه کوه، یه دره... تو... مرگ...خدا...

ولی من هنوزم اینجام چه مسخره....

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:44 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386



یه روز نوشت دیگه:

 

تصمیم گرفتیم تمام بلندی های فتح نشده شهر را فتح کنیم پس با دیوار های کنار رودخانه شروع کردیم حتی سوراخی یافتیم و الهه شیان را به عنوان فاتح  ابرآبشار شهر روانه آن سوی دیوار کردیم تا با کوباندن پای خود در کناره ی ساحل آن ابرآبشار ردی به نشان فتح آن سرزمین دور افتاده بگذارد، بر طبق شواهد مستند طبیعی تا به حال جز سگهای ولگرد و گربه های گر کسی این آبشار را سیاحت نکرده بود! بر دیوار رودخانه شهر غنوده بودیم و آفتاب نیم روز را چاشت می کردیم که سرخپوستان قبیله ای ناشناخته با اسبهای نژاد جدیدی که این روزها بسیار متداول گشته ولی بسیار خطرناک و بیماری زاست که حتی گفته اند یکی از مکانهای بدبختی ملت فخیمه و نسل جوان درتی لند^ است، بسیار آمد و شد کردند حتی از آن سوی دشت مدام دست و پا تکان داده تا شاید ما را متوجه خود کنند...*

خود را با نی و برگ های درختان حاشیه رود استترار کردیم و سوت زنان از طریق دیوار همی پا به فرار گذاشتیم... سرخپوستانی از قبیله ی محافظ بر حاشیه مالرو نگاهبانی می دادند چرا که چهارشنبه شبی آتشبار در پیش همی بودی و آتش زنه ها در دست قبایل غوغا می کردی... در راه فرار بودیم که به ناگاه از پشت درختان صدای شیهه ای شنیدیم و خبردار شدیم که به ما نارو زده اند... به ناچار سوار بر اسب شدیم... به در چادر که رسیدیم خواستند به زور سر نیزه ما را نزد روباه گوش قرمز ببرند... ولی از آن جا که زبان ما جادو می کند، پیچاندیمشان همی و کمی دورتر از قربانگاه از اسب جستیم تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار بزرگ و همه بدانند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست!**

 

این بود خاطره ی من الهه بزرگ  5 ساله از درتی لند و الهه شیان 7 ساله از روزمرگی های یک آپاچی، امیدواریم که خوشتان آمده باشد!!

 

^ Dirty Land

* نقل از الهه بزرگ

** نقل از الهه شیان

 

اسفند ۸۵

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:43 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386




 

سیگارهایم را دور ریخته ام

قلمم را برداشته ام

و فنجانهای خالی احساسم را پر کرده ام،

به خاطر تو...

 

گذشته ها را دور می ریزم

و دید گندیده ام به  آدمک های مردنما

من و تو مردمان سه شنبه ایم

هرچند دیر...

 

 مشرقی ِ من، منو ببخش...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:42 توسط دختر مشرقی |

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386



پُره! پُره! پُره از بغض...  نه خالیه! خالیه! خالی... دل نیست خیالت راحت دیگه از سنگ دلی هم خبری نیست... خالی خالی خالی امروز هوس ِ خالی کرده ام دل ِ خالی، دست ِ خالی، روح ِ خالی و حتی پست ِ خالی، خالی ِ خالی ِ خالی

 

 

 

قلقلک روز (با اجازه مجی جون) :

 

عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود ...

 

دختری که سه شنبه ها ...
مرد و سراب را دوست میداشت !...

هر آنچه که { ف } داشت ...

                                     فتح، فکر، فراک...فردا ...

 

متن اصلی در:

مجی جون

 

متن اصلی تر در:

گنجشکک اشی مشی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:41 توسط دختر مشرقی |